بعد ازینکه با اون آدم پارانوید که به همه چیز و همه کس شک داشت ولی خیلی خوشتیپ بود و همه ضعف میکردن براش آشنا شدم و اون هی گیر داد که اگه ازش خوشم میاد میتونم بگم و راحت باشم و خجالت نکشم و درواقع همش حرف تو دهنم میذاشت که اینو بهش بگم و بره تو ذهنم که دوسش دارم.بهش میگفتم اگه منظورتون خوش اومدن اولیه باشه بله من از شما خوشم میاد اما من هنوز شمارو کامل نمیشناسم نمیتونم بگم که دوستون دارم یا کشته مردتونم.یه جورایی انگار عادت داشت همه عاشقش باشن و از منم همینو میخواست انگار :)
بعد ازینکه متوجه شد من دوستای پسری درست مثه دوستای دخترم دارم شروع کرد تهمت زدن که من پسربازم و از گفتن این کلمه به من هیچ ابایی نداشت.در کل ادم فوق العاده حسود و شکاکی بود.اخرش که فهمید رفتم به دوستای پسرم گفتم که دیگه نمیتونم باهاشون در ارتباط باشم برگشت بهم گفت جنده خیلی راحت حتی گفت از یه جنده ام کمترم...
من نابود شدم اما هیچی بهش نگفتم
بعدش پیام داد معذرت خواست
من بخاطر محبتای دیگش رو شخصیتش حساب دیگه ای باز کرده بودم
برا همین فراموش کردنش سخت بود تا اینکه
پارسا شروع کرد به سوپرایز کردنم
به خودشو تو دلم جا کرد
برچسب:
نویسنده: حمید زارعیپور
تاريخ: چهارشنبه
4 اسفند
1395 ساعت: 5:43